X
تبلیغات
یه دنیا حرف عاشقانه

یه دنیا حرف عاشقانه

شعر عاشقانه

به نام او ویادش

سلام به دوستای خوبم ممنون از نظرای خوبتون قول میدم به همه تون سربزنم از نظر یارای خوبم خیلی ممنونم واقعا تحت تاثیر عشقت قرار گرفتم.بایییییییییییی

نوشته شده در جمعه 1391/05/13ساعت 12:13 توسط تبسم|

نام من عشق است ایا می شناسیدم؟؟؟؟؟؟؟؟

نام من عشق است ایا

می شناسیدم؟

زخمی ام زخمی سرا پا

می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته هستم خسته ایامی شناسیدم؟

راه شش صد ساله ای از دفتر حافظ

تا غزل های شما ایا می شناسیدم

این زمانم گر چه ابره تیره پوشیدست

من همان خورشیدم اما می شناسیدم؟

پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر

اینک این افتاده از پا رامی شناسیدم؟

می شناسند چشم هایم چهرهاتان را

همچنانی که شما ها می شناسیدم؟

این چنین بیگانه از من رو مگردانید

در مبندیدم به حاشا می شناسیدم؟

من همان دریایتان ای رهروان عشق

رود های روح دریا می شناسیدم؟

اصل من بودم بهانه بود فرعی بود

عشق قیس و حسن لیلا می شناسیدم؟

در کفه فرهاد تیغه من نهادم من

من بریدم بیستون را می شناسیدم؟

مسخ کرده چهره ام را گر چه این ایام

با همین دیدار حتی می شناسیدم؟

من همانم اشنای سال های دور

رفته ام از یادتان یا می شناسیدم؟؟؟

نوشته شده در شنبه 1389/12/07ساعت 9:11 توسط تبسم|

 

تو می آیی تو می آیی

        یقین دارم كه می آیی

                 زمانی كه مرا در بستر سردی

                               میان خاك بگذارند تو می آیی

 

 

خدا...

شبی همصحبتی میگفت:

{که با روییدن یک مرگ

شهابی می چکد

از چشمهای آسمان ناگاه}

و من با گریه پرسیدم:

چرا در مرگ دل

اما

سقوط بی نهایت اشک

کافی نیست؟!

نوشته شده در شنبه 1389/12/07ساعت 9:5 توسط تبسم|

آن لحظه که نگاهم به نگاهت خورد گره

دلم لرزید

سوخت پر زد

تنهاییم پر شد

آن لحظه صداقت در نگاهت پرزد

وبه پای عشق سجده کرد

تنها توبودی که گرفتی دستم را

گرمی دستت شعله کشید

سوخت قلبم را

برای تو بهترینم.

نوشته شده در سه شنبه 1389/06/16ساعت 16:21 توسط تبسم|

کشتی هايم به دريا رفته اند

حتی اگربه بادبان ها ودکل های شکسته بازگردند،

به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد

واز پليدی نيکی به بار می آورد

حتی اگر کشتی هايم در هم شکنند

وهمه اميد هايم غرق شوند

فرياد می زنم:"به تو اعتماد دارم".

نوشته شده در سه شنبه 1389/06/16ساعت 16:20 توسط تبسم|

نفسم میگیرد در هوایی که نفس های

  تو نیست

بهترینم ، می دانم قلبم کوچکتر از آنی است

که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد

 اما در سکوت پراز فریاد خود می گریم

 و می گویم

با همین قلب کوچک

به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم

نوشته شده در شنبه 1389/05/16ساعت 13:19 توسط تبسم|

شبی از پشت یک تنهایی غمناک وبارانی

تورابالهجه گلهای نیلوفری صدا کردم

تمام شب برای طراوت دادن باغ قشنگت

آرزوهایت دعاکردم.

پس ازیک جست وجوی نقره ای

درکوچه های احساس

تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده

باحسرت جدا کردم......

نوشته شده در جمعه 1389/05/15ساعت 12:18 توسط تبسم|

زندگی یعنی چکیدن،همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یغنی لطافت ، گم شدن در معنی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/13ساعت 15:20 توسط تبسم|

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که تویی

بر نیاید دگر آواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چیز جز میل دل او

بسپاریم به باد

آه

باز این دل سرگشته من

یاد ‌آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/13ساعت 11:49 توسط تبسم|

الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست.
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست.
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد، حساب بنده هايتان جداست؟


الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند ترصداي من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم،
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست.
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست.
الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم،
دوباره... تا خدا خداست
دوباره ... تا خدا خداست
نوشته شده در سه شنبه 1389/05/12ساعت 14:5 توسط تبسم|

 

روزی

     ساعتی

         می خواستم بگویم که دوستت دارم

                        اما اینک فریاد میزنم "عزیزم دوستت دارم......."

 روزی

       ساعتی

           می خواستم بگویم عاشقت هستم

                اما ای امید جان!در ان لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر

                                                                       از زندگی پر بارتر

                                                                                    وازامید سرشاربود

    حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی

                        اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم

وقطره قطره عشقم را با تمام وجودم

                                    در یک کلمه می گنجانم و می گویم:

"عزیزم !بدون تو خودم را تنها بی کس می بینم.

نوشته شده در سه شنبه 1389/05/12ساعت 14:4 توسط تبسم|

در خلوت تنهایی مرگبار خود فریاد زدم.

دستم را زیر پلکهایم بردم.

با انگشتان لرزان خودم جوهری از ناب ترین قطره های اشک دیده ام

را برروی صفحه سفید و دست نخورده قلبم کشیدم

و آرام گفتم:دوستت دارم

در حسرت دیدارت یک آسمان اشک در سینه دارم.

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/11ساعت 14:38 توسط تبسم|

سلام این شعر قشنگو دوست خوبم ابولفضل برام فرستاده.از حضورتون تو وبم خیلی ممنونم. 

قلب من براي تو مي تپد

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و احساس ات مي کنم

و احساس مي کنم تو هم همين احساس را داري

دوري، فاصله و فضا بين ماست

و تو اين را نشان دادي و ثابت کردي

نزديک، دور، هر جايي که هستي

و من باور مي کنم قلب مي تواند براي اين بتپد

يک باره ديگر در را باز کن

و دوباره در قلب من باش

و قلب من به هيجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد

ما مي توانيم يک باره ديگر عاشق باشيم

و اين عشق مي تواند براي هميشه باشد

و تا زماني که نمرديم نمي گذاريم بميرد

عشق زماني بود که من تو را دوست داشم

دوران صداقت، و من تو را داشتم

در زندگي من، ما هميشه خواهيم تپيد

نزديک، دور، هرجايي که هستی

ستيمن باور دارم که قلب هايمان خواهد تپيد

يک باره ديگر در را باز کن

و تو در قلب من هستي

و من از ته قلب خوشحال خواهم شد

تو اينجا هستي، و من هيچ ترسي ندارم

مي دانم قلبم براي اين خواهد تپيد

ما براي هميشه باهم خواهيم بود

تو در قلب من در پناه خواهي بود

و قلب من براي تو خواهد تپيد

و خواهد تپيد

نوشته شده در یکشنبه 1389/05/10ساعت 13:3 توسط تبسم|

 

بی تو تنها ترین مسافر دیار عشقم

دیشب ترنم باران چشمتن پر صداقتت،متروکه قلبم را به لرزه درآورد.

لبخند غمگینت صومعه وجودم را در هم شکست.

سکوت سنگینت رنج قناری های در اسارت را به یادم آورد.

آفتاب من غروب نکنی که شاخه آفتابگردانی ام به امید تو سر بر افراشته.

کاشانه من ویران نگردی که آواره ای بی پناهم در راه مانده به امید رسیدن به کوی تو

                                                    بی تو هیچم.

 

نوشته شده در شنبه 1389/05/09ساعت 10:39 توسط تبسم|

 

مثل کبریت کشیدن در باد

                دیدنت دشوار است

من که به معجزه عشق ایمان دارم

                  می کشم اخرین کبریتم را

هر چه شد باداباد!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه 1389/05/08ساعت 10:8 توسط تبسم|

   به یادت هست میگفتی اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم!

به یادت هست میگفتی نرو هرگز که من بی تو فراموشم!

به یادت هست که هر لحظه،همه شبها،صدایت هست در گوشم!

کنون آن روزها رفته،توهم رفتی و اینک من شدم تنها،اسیر دردها،غم ها،تمام روزها،شبها...

شکسته در گلو بغضم به یادت اشک میریزم چرا رفتی از آغوشم،چرا کردی فراموشم؟

چرا از یاد بردی آن همه میثاق دیرین را؟

چرا از یاد بردی آن همه پیمان شیرین را؟

به یادت هست میگفتی،

اگر روزی خدا فرمان دهد

فرمان نخواهم برد؟

به یادت هست میگفتی:شقایق پیش چشمانت بی رنگ است؟

کنون آن روزها رفته،توهم رفتی و اینک من شدم تنها!

کنون آن گفته ها در گوش جانم سخت میپیچد،نگاه آشنایت در نگاهم میخندد،

و من غمگین تر از هر شب

به یادت اشک میریزم...

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/07ساعت 19:28 توسط تبسم|

دیروزاورادیدم،کنارخیابان بساطش راپهن کرده بود.

طفلکی حتماخیلی خسته شده بود.جلو رفتم وشکلاتی خریدم.

دوباره باهمان نگاه زل زد توی چشامهایم،می دانم که دلش می خواست

 بیشتر بخرم،اما چه کنم که خودم هنوز دسته گل سرخ هایم را نفروخته بودم. 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/07ساعت 19:12 توسط تبسم|

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضودر کوچه ی لیلا نشست

عشق،آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت:یارب ازچه خارم کرده ای

برصلیب عشق  دارم کرده ای

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن

من که مجنونم تومجنونم مکن

مرداین بازیچه دیگرنیستم

این تو و لیلای تو،من نیستم

گفت:ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان وپیدایت منم

سالها باجورلیلا ساختی

من کنارت بودم ونشناختی.

نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28ساعت 16:28 توسط تبسم|

عهد ادم

من ازعهده آدم تورادوست دارم

ازآغازعالم تورادوست دارم

چه شبها من و اسمان تادم صبح

سرودیم نم نم،تورادوست دارم

نه خطی نه خالی!نه خوابی نه خیالی!

من ای حس مبهم تورادوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندبدم

به اندازه غم تورادوست دارم

بیاتا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم باهم،تورادوست دارم

جهان یک دهان شد هم اواز باما

تورادوست دارم،تورادوست دارم.

                         قیصرامین پور

نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28ساعت 16:13 توسط تبسم|

انتظار

عاشقت خواهم ماند         بی نیاز از دنیا

من در این کوی غریبانه فدا خواهم شد

چشمهایم را به کسی باز نخواهم کرد          تا تو از راه رسی

ای دو چشمت دریا     چشم من کم نور است

دل ما را طلبت                همچنان پرشور است

همچنان منتظرت خواهم ماند

دل خود را به کسی نسپارم

نه به جنگل،نه به دریا،نه به ابر

با بیگانه چنین و چنان خواهم شد

تا کنم چشمانم هدیه بر چشمانت

منتظر در طلبت،جان ما قربانت.

نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28ساعت 15:52 توسط تبسم|

به تو عادت دارم

مثل پروانه به آتش

مثل عابد به عبادت

و تو هر لحظه که از من دوری

من به ویرانگری فاصله می اندیشم

در کتاب احساس،

واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است

تو توانایی آن را داری که به این

فاجعه پایان بخشی.

نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28ساعت 15:48 توسط تبسم|

کی بود کی بود از اول روز و شب و جدا کرد

ماه و ستاره هارو تو آسمون رها کرد

کی بود رو شونه کوه ترمه توری انداخت

از دل ابر تیره برف بلوری انداخت

کی بود کی بود از اول خاک و زمین و گل کرد

این برهوت خشک و دوزخ اهل دل کرد

کی بود که آسمونو تو چشم آدما ریخت

به گنبد بلندش ستاره هارو آویخت

کی بود کی بود از اول تو دریا کشتی انداخت

تو چار دیوار دنیا مرغ بهشتی انداخت

کی بود که آدمارو از آسمون رها کرد

بال فرشته ها رو از تنشون جدا کرد

ستاره آی ستاره شب زمین سیاهه

چراغ آسمون شو تا فردا خیلی راهه

ما که اسیر شهر آهن و سنگ و دودیم

کاشکی همه بدونیم یه روز فرشته بودیم.

نوشته شده در دوشنبه 1389/04/28ساعت 14:51 توسط تبسم|


آخرين مطالب
»
» نام من
» تومی آیی
»
» اعتماد دارم
»
» تنهایی غمناک
» زندگی یعنی....
» فریدون مشیری
» خدا

Design By : Pichak